![]() |
![]() |
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
![]() ّDay 132
![]() r Home r Email r RSS ![]() r آذر 1388 r آبان 1388 r مهر 1388 r شهریور 1388 r مرداد 1388 r تیر 1388 r خرداد 1388 r اردیبهشت 1388 r فروردین 1388 r اسفند 1387 r بهمن 1387 r دی 1387 r آذر 1387 r آبان 1387 r مهر 1387 r شهریور 1387 r مرداد 1387 r تیر 1387 r خرداد 1387 r اردیبهشت 1387 r فروردین 1387 r اسفند 1386 r بهمن 1386 r دی 1386 r آذر 1386 r آبان 1386 r مهر 1386 r شهریور 1386 r مرداد 1386 r تیر 1386 r خرداد 1386 r اردیبهشت 1386 r فروردین 1386 ![]() r رونوشت بدون اصل r Coffee Cigarette r خانه ای از شــن و مـــه r زاغــــــــــارت r سیاه و سپید r ژسیلن r سرباز صفر r Ranitidine r 63-65 r مطرود r اشکها و لبخند ها r هی فلانی! r غیر ممکن است! r آهوی ناتمام r طعم گس خورشید r پرسهنوشت r سیاه ی مسیرها r ساز دهنی r A Man Called Old Fashion r کافه سفید و سیاه r زنانه ترين اعترافات حوا r چرت کوتاه روی موزاییک های یخ زده r نسيم خیس کولی r نحسی واژه هــا ![]()
r کاش تسبیح خسته من می تونست ثابت کنه...چه قـــــــــــدر ذکر ... برگــرد برگـرد گفتم و او نیامدش!!
»نحسی واژه هــا«
r کی می آیی؟سه روز از رفتنت و عمری بر من گذشت. از رفتن نیامدی وحتی در این سه سال نام تو را بر دخترم نهادم تا بیایی!! چنان دیر کرده ای که مریم سی ساله است و سی و سه سال و سه روز از مرگم میگذرد!!!
»علی عبدالرضایی«
r بیا حواسمان را پرت کنیم! مال هر کس دورتر افتاد عاشق تر است! اول خودم...حواسم را بده تا پرت کنم!!
r آرشيو مينيبلاگ
»کیکاووس یاکیده« |
حتم دارم این برگ های پاییزی هم
لذت میبرند از افتادن به زیر پاهای زیبای تو!!
سوم آذر 1388 | 0:30 |
یک وقتهایی هست توی زندگی که نمیدونی باید چکار کنی!
دقیقا توی همین وقتهاست که گند میزنی به زندگیت!!!
دوم آذر 1388 | 23:30
این اعداد را باور نکن
هوای اینجا بی تو سرد تر از این حرف هاست!!!
بیست و نهم آبان 1388 | 0:33
کلید که میندازم توی در،در اتاق رو که باز میکنم،وقتی میام تو و در رو قفل میکنم،لباسهام رو که در میارم،غذای ماهی ها رو که میدم،پشت میز که میشینم،آهنگ ها رو که پلِی میکنم،اره یا مغار که دست میگیرم،غرق کار که میشم،خسته که میشم،وقتی میام پشت کامپیوتر میشینم،بغض که میکنم،اشک که میریزم،سیگارم و که روشن میکنم،گریه ام که تموم میشه،حتی وقتی میخزم توی تخت خوابم و لحافم رو بغل میکنم و صورتم رو پنهان میکنم لا به لایش ، همه ی این مدت عکس چشمهات روی دیوار نگاهم میکنن! واسه همینه که دلت واسم تنگ نمیشه!!
بیست و هشتم آبان 1388 | 23:32
اعتراف میکنم!
منم آن مجنون ظالم! که دلتنگی لیلی آرامم میکند!!
بیست و هشتم آبان 1388 | 23:31
حتما بوسیدن تو
حکایت همان سیب بهشتی بود! که بعد از خوردنش از بهشت آغوشت رانده شدم!!
بیست و هشتم آبان 1388 | 23:31
وقتی که حالش از عاشقی به هم میخوره
وبلاگم پر میشه از کلماتی که آخر راهشون "ثبت موقت" شدنه!
بیست و هشتم آبان 1388 | 14:17
به اون هم وقتی میگه دوست داره
میگی که حالت از عاشقی به هم میخوره؟!
بیست و هشتم آبان 1388 | 14:15
میدونی چی باعث میشه سکوت کنم
اینکه دنیات با سکوت و نبود من زیباتره حرف که بزنم خرابش میکنم!
بیست و هشتم آبان 1388 | 14:14
خدایا
یادم بده تا دوستش نداشته باشم! همانطور که تو بعضی از بندگانت را دیگر دوست نداری!!!
بیست و دوم آبان 1388 | 0:15
پر از عشقشم
ولی اون میگه حالش از عاشقی به هم میخوره!
بیست و دوم آبان 1388 | 0:11
چهار ماه شد عزیزم!
چقدر دیگه نباشم تا دلتنگم بشی؟!
بیست و یکم آبان 1388 | 1:4
مادرم هنوز
من را به جان تو قسم میدهد!!! میبینی، تنها من نیستم که رفتنت را باور نمیکنم!!
هفدهم آبان 1388 | 2:51
حالا از پنجشنبه ها میترسم
چون فردایشان جمعه هاییست که بی تو نمیگذرند!!!
پانزدهم آبان 1388 | 0:10
از کی شروع کردی به دوست نداشتنم
که الان هیچ دوستم نداری؟!!
چهاردهم آبان 1388 | 0:7
روزی مخاطب تمام جملاتت من بودم
نمی دانی چه درد سختی است خلع مقام شدن! نمی دانی چه سخت تر است دیدن ترفیع گرفتن دیگری!!!
چهاردهم آبان 1388 | 0:5
فکر نمیکردم بغضی که از سر شب
هی دست به سرش میکنم اینجوری آخر شب رودست بهم بزنه!!
سیزدهم آبان 1388 | 0:58
خودم رو گول میزنم!
میدونم این تار دیدن از اشکیه که توی چشام جمع شده ولی شیشه ی مانیتور رو تمیز میکنم!!
دوازدهم آبان 1388 | 23:57
مشرک و کافر نیستم
به یگانگی تو اطمینان دارم همان طور که به یگانگی خدا!!!
دوازدهم آبان 1388 | 0:44
چه ساده لوحانه
ساعات روزهایم را پر کرده ام از کارهای گوناگون تا خیالم سوی تو پر نکشد فراموش کرده بودم یاد تو از هیچ قانونی تابعیت ندارد! حتی از قانون زمان و گاه و بی گاه و با بهانه و بی بهانه! سر به سر دلم میگذارد!!
دهم آبان 1388 | 0:9
خیالت راحت
این لبخند ها وفاداری ام را سست نمیکنند!
دهم آبان 1388 | 0:9
هشتم آبان 1388 | 1:21
+ -
هشتم آبان 1388 | 1:13
بعضی پیرمردها
مثل زمستان های زیبای زندگی هستند!!
هشتم آبان 1388 | 0:31
داخل آن چمدانی که موقع رفتن دست گرفته بودی
هفتم آبان 1388 | 0:33
تب هم که داشته باشم
باز هم این اشک ها میسوزانند!
پنجم آبان 1388 | 0:5
بهم میگفتی دیوانه، ولی دیوانه ندیده بودی
شبها یک تکپا بیا به اتاقم از پشت در هم شنیده میشه صدای درد و دل کردنم با عکست!
پنجم آبان 1388 | 0:0
بعضی ها فقط به درد خاطره شدن میخورن
برای زندگی کردن کم هستند!
چهارم آبان 1388 | 23:57
امشب یک حس جدید را تجربه کردم
حسی که هیچ وقت فکر نمیکردم بهش تن بدم!
چهارم آبان 1388 | 23:54
تو توقع من را از زن ها بالا برده ای!
هیچ زنی مثل تو نیست!!
دوم آبان 1388 | 0:35
|